بچه که بودم بیشتر اهل کتاب بودم...اون دوران یجایی خوندم که نوشته بود یه باوری وجود داره بنام نهیلیست(اگه اشتباه نکنم) به معنی پوچ گرایی که صادق هدایت و رفقا پیرو این مکتب بودن...یادمه اونجا خیلی تاکید میکرد که این عقیده اشتباهه و در کل سعی داشت به خواننده هشدار بده که یوقت دچار این باور نشه...اون موقع اصلا این هشدار رو درک نمیکردم که هیچ،تازه کلی مسخرش هم میکردم و اصلا باور نمیکردم همچین چیزی وجود داشته باشه...اما الان با تمام وجودم همچین چیزی رو تو زندگیم احساس میکنم...یه خلا بزرگ تو لحظه لحظه ی زندگیم...اینکه آخرش چی میشه و اصلا فلسفه ی وجود من چیه... اینکه خب چیکار کنم الان...چه کاری هست که انجام بدم؟؟تنها کار مفید من این روز ها رفتن به بیمارستان و گذروندن شیفت هامه که اونم بخاطر اینکه با یکی از همکارام بحثم شده دیگه برام جالب نیست...چند ماه پیش که خبر قبولیم تو استخدامی مرحله اول رو دادم خیلی راضی نبودم و اینکه قبول بشم یا نشم خیلی برام فرق نمیکرد....الآنم فرق نمیکنه ولی دوست دارم قبول بشم...چون اگه قبول بشم باید برم یه شهر دیگه و شاید اونجا از این روزمرگی ها و یکنواختی زندگی دربیام... .زندگی تو اون شهر در کنار همه ی معایبی که داره میتونه برام خیلی مفید باشه... میتونم مستقل زندگی کنم،سرگرمی های بیشتری داشته باشم و کمتر به چیزای حاشیه ای فکر کنم...ولی خب در کنارش دوری از خونه و خانواده و دوستان هست و آشنا شدن و عادت کردن به یه محیط جدید تقریبا وقت و انرژی زیادی میبره...البته همه ی اینایی که گفتم احتمال شدنش پنجاه درصده...احتمال اینکه تو مرحله دوم قبول نشم هست.در کل، شاید تفکرم برای قبول شدنم و رفتنم به یه شهر جدید یجور فرار از این باور نهیلیستی باشه...و این یجور پاک کر
برچسب:
نویسنده: روژان کاظمی
تاريخ: سه
شنبه
21 تير
1401 ساعت: 19:32